حسن پيرنيا ( مشير الدوله )

2055

تاريخ ايران باستان ( تاريخ مفصل ايران قديم ) ( فارسى )

كرده بود ، پس از اينكه او بنيابت سلطنت رسيد ، در موقع تقسيم ممالك اسكندر ايالت بابل به سهم خدمتگذار افتاد و او از شغل خيلى آرك بنفع كاسّاندر پسر آن‌تىپاتر استعفاء كرد . بعد به زودى او بر ضدّ اومن ، كه مدافع حقوق خانواده سلطنت مقدونى ، يعنى اسكندر چهارم پسر اسكندر بود ، علم مخالفت بيفراشت و با آن‌تىگون همداستان گرديد . جنگهاى آن‌تىگون با اومن در باب دوّم اين كتاب ذكر شده و احتياجى بتكرار آن نيست . خلاصه آن‌تىگون بر اومن فائق آمد و پس از آن ، چون سلكوس را براى خود خطرناك ميديد ، خواست بابل را از او بگيرد ، ولى او فرار كرده به بطلميوس لاگس والى مصر پناه برد و بعد بوسيله لشكر كوچكى ، كه از او گرفته بود ، ببابل برگشت و نيكاتور سردار آن‌تىگون را شكست داد . پس از آن او بخوزستان و ماد پرداخته يك‌بيك اين ممالك را بدست آورد و بدين ترتيب سلطنت سلوكى تأسيس گشت ( 312 ق . م ) . بعد در 306 ق . م او رسما خود را پادشاه خواند و چنان كه گذشت تا هند به طرف مشرق رفته ، بپادشاه بزرگ هند چان در اگوپتا برخورد و چون ديد ، كه نميتواند با او ستيزه كند ، تمامى ولاياتى را ، كه اسكندر در پنجاب هند تسخير كرده بود ، با ايالات ديگر ، كه ذكرش پائين‌تر بيايد ، بپادشاه مزبور واگذارد ، دختر خود را هم بحباله نكاح او درآورد و در عوض از پادشاه هند 500 فيل گرفت . بعد سلكوس ، كه در اتّحاد دوّم جانشينان بر ضدّ آن‌تىگون شركت داشت ، با اين فيل‌ها قشون او را در جنگ ايپ‌سوس در فريگيّه درهم شكست و بر اثر آن ، آن‌تىگون نابود گرديد . اين است روايت ديودور ، ولى ژوستن راجع بپادشاه مزبور هند اطّلاعات بيشترى ميدهد . اگرچه گفته‌هاى او در اينجا هم افسانه‌آميز است . مورّخ مذكور گويد ( كتاب 15 ، بند 4 ) : « سلكوس مدّت مديدى در مشرق جنگ كرد و پس از تسخير بابل تا باختر رانده ، بعد بهند رفت . پس از مرگ اسكندر ، اين مملكت خود را از قيد مقدونىها خلاصى بخشيده حكّام را نابود كرده بود